تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - هفت سین شش تایی ...(داستان کوتاه)

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

قسمت سوّم(قسمت پایانی)

برای سفره هفت سین سبزه خرید.چیزی به تحویل سال نمانده بود.اتاق هنوز تاریک بود و او از سه روز پیش تا حالا لب به غذا نزده بود.به اندازه نان خریدن و حتّی شاید دو سه دانه سیب طمینی پول داشت امّا نمی خواست.احساس گرسنگی می کرد امّا گرسنگی را دیگر احساس نمی کرد.زیر لب زمزمه می کرد :«یا مقلّب القلوب و الابصار ... یا محوّل الحول و الاحوال ... حوّل ...» و هفت سینش را آماده می کرد.خواست چراغ را روشن کند امّا نشد.یادش آمد صبح که رفته بود تا سبزه پوسیده ای را با چک و چانه و التماس بخرد،در راه برگشت مسئول اداره برق را دیده بود که تازه کلّی هم بد و بیراه درباره نپرداختن قبض برق بارش کرده بود و روی التماسش رو برای همین یک روز آخر زمین انداخته بود و برق رو قطع کرده بود.خیالی نبود! با همان نور نارنجی رنگ پایه هفت سینش را جور می کرد.هفت سین دخترش را! ماهی نقّاشی شده روی کاغذ را که هنوز-با اینکه نقّاشش مرده بود-می خندید،روی موکت گذاشت.سبزه پوسیده را که قسمتی از آن دیگر سبزه نبود و شاید زرده بود را روی زمین گذاشت،کنار ماهی در کاغذ! سنجاق سر و سکّه ای که از قلّکِ دخترک یادگار مانده بود و ساعت مچّی دیجیتالی صورتی رنگ که یک طرف بند هم بیشتر نداشت و برگه جواب آزمایش سرطان دختر کوچولویش را هم وسط گذاشت.آینه ای کوچک که دورش را پلاستیکی پوشانده بود و هیچ چیز را نشان نمیداد! حتّی اگر دقیقا مقابلش قرار می گرفتی.پنج سین را جور کرده بود! حالش اصلاً خوب نبود.روی پهلوی سمت راست افتاد و شروع کرد به سرفه کردن.خون از حلقش بیرون زد.سین ششم را هم جور کرده بود.سرفه خشک! سال تحویل شد و همه چیز تغییر کرد! او دیگر مجبور نبود خاطرات تلخش را مرور کند.او امشب پیش دخترش بود.خانه اش را هم چون وارث نداشت شهرداری مصادره کرد و بعدها تبدیل شد به ایستگاه قطار و آقای شهردار ساخت این ایستگاه را از خدمات خودش برشمرد! امّا هر کس روی صندلی های این ایستگاه می نشست،غم دلش را می گرفت،امّا نمی دانست چرا !

بعضی از همسایه ها می گفتند این ایستگاه سین هفتم سفره اوست ! ایستگاه سنوبر ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم.ویلٌ لکلّ هُمزۀ لمزۀ.الّذی جمع مالاً و عدّده.أیحسب أنّ ماله أخلده ...

پایان

نـــــــــــظــــــــــــر بـــــــــد هـــــــــیــــــــــــد!


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 11:35 ق.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak