تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - هفت سین شش تایی ...(داستان کوتاه)

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

قسمت دوّم

بوی نم فضای بینیش را پر کرد.سر شب بود و بارش باران تازه تمام شده بود.سیگار برگ را در دهانش گذاشت و آتش زد.چشمانش را ریز کرد و عمیق آن را مکید.طعم شکلات به بوی نم باران اضافه شد ...

... و شروع کرد به قدم زدن به دور استخر.به این می اندیشید که چگونه می تواند بیش از این
پول در بیاورد.آخر او دو سالی می شد که دست بر قضا شهردار تهران شده بود و زندگیش از
این رو به آن رو شده بود.حیاط ویلا مملو از سکوت بود.از همان روزها که بچّه بود از پدرش
شنیده بود که «پول پول می آورد».و وقتی به این جمله فکر می کرد،احساس می کرد به هیچ
کس و هیچ چیز نیاز ندارد.انگار بر أریکه قدرت تکیه زده بود.ولی خیانت او به بیت المال
مربوط به حالایش نبود بلکه ریشه در لحظه لحظه دوران کودکی و نوجوانی و جوانی او
داشت.یادم می آید آن روز که آقا معلّم،شعر «نابرده رنج گنج میسّر نمی شود» را یاد داد،او
قبول نکرد و وقتی به خانه بر می گشتیم چند نفر را برای من مثال زد که بدون زحمت پول در
آورده بودند.راستش من هم در شک افتاده بودم.همان شب قضیه شکّم را به پدرم گفتم و او
همینطور که بر تخت چوبی تکیه زده بود گفت :«پسر جان تا آخر عمر به خاطرت بسپار و به
دوستت هم بگو که :«باد آورده را باد می برد»من هم گفتم امّا او همین را هم قبول نکرد.صدای
زنگ تلفن همراه خلوتش را به هم زد.گوشی را از جیب کت گران قیمتش در آورد و شماره را
خواند.همسرش بود.قرار نیم ساعت پیش در فرودگاه را پاک فراموش کرده بود.امشب خانواده
اش از سفر تفریحی به دبی برمی گشتند تا مراسم عید را دور هم جمع باشند و به عیش و
نوش بگذرانند.

-سلام عزیزم! به وطنتون خوش اومدید.

-سلام! از استقبال گرمتون متشکرم.آبرومون رفت.خواهرهام اومدن استقبال اما تو نیومدی.

-شرمنده ام بخدا.بعد از نماز تاحالا اینقدر مشغول این پرونده ها بودم که اصلاً فراموش کردم.لطف کنین ماشین بگیرید بیاید منزل جبران می کنم.خونه ی بالا نیایید ها.بیاید پایینی.

-خُبه حالا.به یکی بگو گرم پرونده ها بودم که نشناسدت.ببینیم چطوری جبران می کنی.

قدم هایش را تندتر به سمت ماشین برداشت.دکمه ریموت را فشار داد.صدا در فضا بازتاب شد و نور نارنجی راهنما برای لحظاتی چشمک زنان آب استخر را نارنجی کرد.درب حیاط را نیز با کنترل از راه دور باز کرد و از ویلا خارج شد.پشت چراغ قرمز به شیشه بنز آخریش سیستمش،رشته افکارش را گسیخت.گدایی طلب پول می کرد:«آقا بدبختم،بیچاره ام،بچّه ام گرسنه است،مریض است،شب عیدی کمکی کن،نان شب ندارم...»چراغ سبز شد.بی محل گاز را فشرد و کلاچ را رها کرد.دوباره به فکر فرو رفت:«اینها هم یک مشت دروغگو هستند.اصلاً باید طرحی بریزیم همه اینها را جمع کنند تا دیگر گدایی نکنند.اصلاً اگر خدا می خواست به اینها هم میداد.خوب ما که نمی توانیم به کسی که خدا نخواسته کمک کنیم.»لبخندی زد و مغرورانه گاز را فشرد.خود و خانواده اش را تافته جدا بافته می دانست.چشمش به سبزه های کنار خیابان خورد.برای سفره هفت سین سبزه خرید...

پایان قسمت دوّم.


نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 10:38 ق.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak