تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - هفت سین شش تایی ...(داستان کوتاه)

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

-        قسمت اوّل

اتاق تاریکِ تاریک بود! حوصله نور را نداشت و به همین خاطر چراغ ها را روشن نکرده بود.انگار از خودش خجالت می کشید.امّا نمی دانست این خجالتِ از خود چه ربطی به نور دارد.می خواست خودش را واضح نبیند و شاید هم می خواست...(ما بقی در «ادامه مطلب»)

 B نظر نرید!

...در تاریکی اتاق از هیاهوها به دور باشد و آرامشی کسب کند.با روشن نکردن چراغها انگار می خواست خودش را از جهان حذف کند،می خواست نباشد!

با خودش می گفت که:«ای کاش یکدفعه دیوونه می شدم و تمام غصه ها از دلم می رفت»

تنها نوری که در اتاق وجود داشت سوسوی نارنجی رنگ سر پایه بود که از پنجره کوچک مربّعی شکل،تکه ای از موکت کهنه کف اتاق را رسوا می کرد.صدای اکودار و تکرار شونده جیرجیرک ها فضای ذهنش را پر کرده بود.امّا او آنقدر دغدغه داشت که تکرار تلخ صدای جیرجیرک خسته اش نکند.بی حوصله برخواست و تکمه تلویزیون سیاه و سفید کوچک را به روی شماره 1 چرخاند.نور خاکستری و رقّاص تلویزیون که ترکیبی از رنگ سیاه و سفید بود،در فضای اتاق پاشید و چروک های صورت خسته او را نمایان کرد.چشمانش را ریز کرد تا نور قدری لطیف تر چشمانش را بیازارد.آزار لطیف! آرام پیچ صدای تلویزیون را چرخاند. «... جناب آقای دکتر! از شلوغی بازارها چی بگم ؟! اتفاقا امروز که می خواستم بیام استدیو،با خودم گفتم سر ظهر حرکت کنم تا به ترافیک نخورم،امّا با این وجود دو ساعت و نیم توی ترافیک معطّل شدم.همه مردم در تب و تاب عید و مشغول خرید وسائل مورد نیازشون هستند.از اتاق فرمان اشاره می کنند که یک میان برنامه از خرید های عید آماده پخشه.با هم ببینیم و برگردیم ...»

تصویر لبخند بچّها با لباس و کفش نو و در حال خرید از جلو چشمانش می گذشت.او به جای صورت هر کدام از بچّها تصویر دختر کوچولوی خودش مهتاب را تصوّر می کرد.تصویر خنده دختر کوچکش را.همان دختری که تا هنوز هم با اینکه یک سال گذشته-گاهی بی مهابا به سر جای خوابش می رود و او را صدا می زند.«دخترم!پاشو عزیزکم!...» امّا ناگهان عالم به سرش خراب می شد.گویی تازه خبر مرگ دخترش را شنیده باشد.جای خواب دخترکش را در بهشت زهرا یادش می آمد.همان جای خوابی که ناچار،بدون هزینه دخترک را در آن خواباندند!ذهنش را آشوب بر می دارد.تکمه تلویزیون قرمز را بر روی شماره 2 چرخاند.«...مواد لازم 1 کیلو گوشت تازه ماهی،500 گرم گوشت کهره،2 استکان روغن و...» بین خود و این برنامه هیچ سنخیّتی نمی دید. بی اهمیّت تکمه را روی شماره 3 چرخاند. صدای برفک و تصویر خشن آن بر پریشانی او افزود.تلویزیون را از برق کشید.بی حوصله در همان تاریکی به سمت یخچال فرسوده رفت.یخچالی که آنوقتها با دخترش آن را 10 هزار تومان خریده بودندو آن را از درب سمساری تا خانه روی گاری آوردند.دخترک چقدر خوشحال بود،در همان حالی که لبه گاری نشسته بودست می زد د و می گفت :«بابا تندتر،بابا تندتر...» و بابا هم قوّت جدیدی می گرفت و می دوید.البته حالا بیشتر کمد بود تا یخچال ! همینطور که گرم خاطراتش بود درب کمد یا همان یخچال را باز کرد.ظرف پلاستیکی آب را که در یخچال لق می خورد برداشت و به سمت دهانش برد.بوی نم فضای بینیش را پر کرد...

پایان قسمت اوّل.


نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 ساعت 08:45 ب.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak