تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - «حال» فراموش شده...

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

یادش بخیر قبلاً ها که بچه بودیم،گاهی ادای بزرگتر ها را در می آوردیم که :«اعصابمان خورد است » اما همه می خندیدند : «بچّه که اعصاب ندارد».راستش همین حالا هم وقتی ناراحت می شویم می گویند فلانی اعصاب معصاب درست و حسابی ندارد.آن وقت ها دوست داشتیم زود تر بزرگ شویم تا اعصاب داشته باشیم بعد اعصابمان خورد شود. دوست داشتیم زودتر بزرگ شویم تا در مهمانی ها چایی تعارفمان کنند.دوست داشتیم زودتر بزرگ شویم تا وقتی حرف مهمی می شود از اتاق بیرونمان نکنند...

البته آن وقت ها نمی دانستیم که وقتی بزرگ شدیم ،درست است چای تعارفمان می کنند امّا دیگر نمی توانیم چند تا نِی به هم متصل کنیم و نوشابه بخوریم.نمی دانستیم که دیگر باید بار سنگین مسئولیت ها و غم و غصّه ها را به دوش بکشیم و حسرت یک قایم باشک بر دلمان بماند ! نمی دانستیم که دیگر با یک بستنی دلمان خوش نمی شود ...

یادم هست پیراهن پدرم را که پنج شش تا من درش جا می گرفت می پوشیدم،با کاغذ برای خودم سیبیل درست می کردم و کفش پدر را که دو برابر کلّه ام بود می پوشیدم و می دویدم و هر بار زمین می خوردم.زمین می خوردم چون جای خودم نبودم...

حالا ها هم خسته از مشکلات و در آرزوی شانه خالی کردن از مسئولیت ها گاهی می گویم: یادش بخیر کاش دوران کودکی با تمام معصومیّت هایش برمی گشت با تمام رفتن دور گل بازی ها و قایم باشک بازی کردن ها و قهر ها و آشتی ها و گریه هایش.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم ... !

و دوباره زمین می خورم...

وقتی پیر می شوم هم حتماً خواهم گفت «یا لیت الشّباب یعود ... » ای کاش جوانی بر می گشت ...

باری این ماییم که بخشی از عمرمان را در آینده زندگی می کنیم و بخشی را در گذشته ! حال آنکه زندگی شنا کردن در حوضچه اکنون است ...

نــــــــــــــــــــظــــر بـــــــــــدیــــــــــــد !


نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1391 ساعت 11:19 ق.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak