تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - یاسِ او (داستان کوتاه)ـ«سیاهه»

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

بخش دوم

3

خانه شان حیاط دلبازی داشت.حیاطی که کفش سیمانی بود و دیوار هایی با نمای آجر. تخت چوبی پهنی که وسط حیاط،زیر تیر چراغ بود صفای خاصّی به حیاط می داد. حتم دارم اگر می دیدی دوست داشتی روی تخت بخوابی و ابرهای سپید را تماشا کنی که چه تند می روند و بابت نگاهت لحظاتی از عمرت را با خود می برند...

... دو طرف حیاط دو باغچه نسباً بزرگ بود که وقتی آقا جواد آب پاشی می کرد،بوی نم خاک و گل محمّدی با عطر یاس قاطی می شد.او از بچّگی آب دادن به باغچه را دوست داشت.

نزدیک غروب بود و او داشت مثل هر روز گلها را آب می داد.سر شیلنگ را با دستش تنگ کرده بود و روی برگ گلها آب می پاشید.بوی یاس تمام فضای حیاط را پر کرد.نزدیک غروب بود.صدای در آمد.شیلنگ را در باغچه رها کرد و سراسیمه به سمت در  دوید.مثل هر روز.نزیدک غروب بود و بوی یاس عجیبی در حیاط پیچیده بود.امروز به خلاف روزهای قبل که در پارک قدم می زدند،قرار بود به پنجشنبه بازار بروند ...

5

 

از نفس افتاده بود.دیگر تاب و توانی برایش نمانده بود. یاسِ من تو رو خدا وایسا.شوخی کردم.من هرگز ترکت نمی کنم.می خواستم امتحانت کنم. یااااااااااااااااااس ِ من ! بابا غلط کردم چرا اشک می ریزی. مُردم. تمام اینها را در همین مسیر سیصد متری می گفت و تکرار می کرد. ... با تمام وجود یاس را دنبال می کرد و سعی می کرد که فاصله اش از آن زیاد نشود.آفتاب گرم می تابید و او گرم می دوید.کوچه با سرعت از زیر پایش رد می شد و حواسش نبود که کوچه سیصد متری با این سرعت تا چند لحظه دیگر تمام می شود.چهره اش افروخته شده بود.صدای جیغ تایر ماشین سیری کلّی با صدای جیغ یاس فرق می کرد.یکباره ایستاد.گویی شیء فلزی سنگینی را از بلندی داخل قلبش انداخته بودند.صورتش مثل لبو سرخ شده بود.فقط به جلو نگاه می کرد.قلبش تند می زد.ماشین همینطور جیغ کشید تا اینکه جلوی پای یاسمن ایستاد.جیغ یاس قدری دیر تر تمام شد. نفس حبس شده در سینه اش را رها کرد.عرق تمام صورتش را فرا گرفته بود و موهای جلو سرش را به پیشانی چسبانده بود.فقط به او نگاه می کرد.صدای جیغی دوباره بلند شد.اما یاس نبود.اتوموبیلی از پشت به ماشین متوقف زد.مردم هفت متر آن طرف تر دور چیزی جمع شده بودند.صدایی بلند شد.« زنده اس، زنده اس، آمبولانس خبر کنید.نزدیک غروب بود.بوی یاس همه جا را پر کرده بود ...

 

4

صبح بود.نزدیک های ساعت ده. کم کم به آخر بازار می رسیدند .هرکدامشان چند تا کیسه از وسایل را دست گرفته بودند.البته یاس کمتر.هر چه باشد او زن بود و بعد از آن حادثه پایش قدری می لنگید و زودتر خسته می شد.روز خوبی بود.تمام راه خنده گرم آنان بود و آنان گرم هم.بین جار زن ها صدای یکی در گوششان بلند شد.بلند جار می زد : بدو که حراج کردم! سنگ قبر  با قیمت ارزون.بدو ! آقا ! خانوم ! قیمت سنگ قبرهام باور نکردنیه! نخری ضرر کردی ! جوون ! بیا سنگ قبر با حکّاکی در کمتر از 30 دقیقه !

هر کسی رد می شد به آن مرد بد و بیراهی می گفت امّا او باز می خندید و تکرار می کرد.بازاری ها هم می گفتند دیوانه است و از او شکایت کرده بودند.امّا دیوانگیش ثابت نشده بود.آمّا آنها هیچ نگفتند.فقط چند دقیقه به هم زل زدند. آن مرد هم امروز فقط دو تا سنگ قبر فرخته بود.یکی سیاه و یکی سپید. روز خوبی بود.گریه گرم آنان بود و آنان گرم هم ...

7

آقا جواد کنار قبر سیاه نشسته بود و قرار بود خدا یک ساعت دیگر جانش را بگیرد.حسابی به خودش رسیده بود.منتظر به این طرف و آن طرف نگاه می کرد.نزدیک غروب بود.بوی یاس عجیبی در حیاط امامزاده پیچیده بود.یاس لرزان لرزان آمد و روی قبر سپید نشست.پنجاه سال بود که همدیگر را ندیده بودند.از وقتی که آقا جواد بیست و هفت و یاس بیست و پنج سال داشت.

آقا جواد و یاس یک ساعت تمام به هم زل زده بودند و اشک می ریختند.

صبح تشییع جنازه شلوغی در امامزاده برگزار شد.تشییع دو جنازه  کنار بید مجنون.بید مجنونی که  غروبها بوی یاس می داد ...

اهل محل قصّه آقا جواد را برای بچّه هاشان تعریف می کردند.

...یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود،دو تا جوون بودن که قد همه عالم عاشق هم شده بودن ! اون دو جوون با صفا از امتحانات زندگی فهمیده بودند که اگر دل به آفریدگار باقی ندن،عشقشون و زندگیشون از بین میره.این دو تا جوون یه روز نزدیک غروب با هم بین خودشون و خدا عهد بستند.عهدشون این بود که از هم جدا بشن و از هم دل بکنن و همه دلشون رو بدن به خدا.اونوقت که عاشق خدا شدن،وجود هردوشون رنگ خدا می گیره و می تونن تا ابد عاشق همدیگه باشن ... دوری اونها از هم پنجاه سال آزگار طول کشید.امّا عوضش خدا سر قولش موند و ...»

... ولقد أخذناهم بالعذاب فما استکانوا لربّهم و ما یتضرّعون ...


نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت 04:55 ب.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak