تبلیغات
ابراهیم با آنکه اسماعیل را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد ، در راه حق و برای رضای او قربانی می کند.ع.ص حضرت دریا - یاسِ او (داستان کوتاه)ـ«سیاهه»

حضرت دریا

به آنچه امید نداری ، امیدوارتر باش

بخش اول

1

تایر کهنه را به سمت جلو غلطاند و شروع کرد به دنبال آن دویدن و با تکّه چوبی که اندازه پاهایش بود از پشت به تایر ضربه می زد .چشمانش فقط تایر را می دید و نهایتاً زمینی را که مدام از زیر تایر حرکت می کرد و زیر پای او می آمد و از زیر پای او هم رد می شد ... با تمام وجود تایر را دنبال می کرد و سعی می کرد که فاصله اش از آن زیاد نشود.آفتاب گرم می تابید و او گرم می دوید.کوچه با سرعت از زیر پایش رد می شد و حواسش نبود که کوچه سیصد متری با این سرعت تا چند لحظه دیگر تمام می شود.او جز دوران تایر نه به چیزی فکر می کرد و نه چیزی را می دید.چهره اش افروخته شده بود.صدای بوق ماشین بلند شد.یکباره ایستاد.گویی شیء فلزی سنگینی را از بلندی داخل قلبش انداخته بودند.صورتش مثل لبو سرخ شده بود.فقط به جلو نگاه می کرد.قلبش تند می زد.ماشین با سرعت و بوق ممتد عبور کرد.چشمش دوباره به تایر افتاد که آن طرف خیابان پهن درجا روی لبه هایش می غلطید تا اینکه ثابت شد.نفس حبس شده در سینه اش را رها کرد.عرق تمام صورتش را فرا گرفته بود و موهای جلو سرش را به پیشانی چسبانده بود.چوب دستی را تکیه گاه قرار داد و نشست.همینطور به تایر خیره شده بود.هیچکس در خیابان نبود.آفتاب گرم می تابید ...

 

2

پدر مشغول گوش کردن رادیو بود«گل یاس یکی از گلهای بسیار محبوب و زیباست.یاس سپید.بوی بسیار خوشی دارد که هرکسی از این بو لذّت می برد.این بود در ساعت غروب خورشید بیش از بقیه ساعات در فضا می پیچد.هنرمندان ایرانی علاقه شدیدی به این گل داشته اند....» تمام مشخّصات مطابقت می کرد.

خاطرات آن روزش را مرور می کرد.غروب جمعه،کتب فروشی بهار.حتّی فرصت فکر کردن هم برایش نمانده بود.تا نگاهش افتاده بود نه یک دل که صد دل عاشق شده بود.همان نگاه اوّل.همان نگاه حلال! امّا حالا که دیگر اسیر شده بود.صبح اش او بود و شامش هم.تمام وجودش وقف او شده بود.وقف یاس! اسمش یاسمن بود! یعنی یاس او! حدود یک ماه بود که خواب نداشت.وقتی هم می خوابید بدون استثناء خواب او را می دید.دیگر نه چشمی برایش مانده بود و نه گوشی! او را می دید و او را می شنید.طرح چهره او در تمام نقّاشی هایش دیده می شد.حتّی آنوقت که درختی کشیده بود ...

 

6

آقا جواد فرّاش همین امامزاده ابراهیم بود.همین امامزاده ای که خیلی ها آن را به بید مجنون زیبای داخلش و عطر یاس می شناسند.خیلی ها فقط می آمدند آقا جواد را زیارت کنند.اهل محل خیلی او را دوست داشتند.

راستش او آدم خوش محضری بود.پیرمردی لاغر با موهای سپید، که تا گوشهایش می رسید.قدّی متوسط و محاسنی سپید که از سپیدی صورتش متمایز بود.

همان سالها که جوان بود و خادم افتخاری شاه ابراهیم شده بود،بید مجنون را وسط باغچه  و دورش را هم پنج بوته یاس سپید کاشته بود.آقا جواد هر روز خودش یاسها را آب می داد و نمی گذاشت کسی به آنها آب بدهد.می گفت اینها یاس ِ من است! یاسِمن! راستش آقا جواد فقط از طلب دو چیز ناراحت می شد.یکی همین بود و البته کسی از دستش ناراحت نمی شد.

هرکه پیشش می آمد-بچه بود یا بزرگ،دختر یا پسر- شروع می کرد برایش حافظ می خواند و گریه می کرد ...

-درد عشقی کشیده ام که مپرس ... زهر هجری چشیده ام که مپرس ... گشته ام در جهان و آخر کار ... دلبری برگزیده ام که مپرس ...

-پیش چشمم کمتر است از قطره ای،این حکایت ها که از طوفان کنند ...

صبح ها می رفت و کنار دو تا قبر خالی که دو طرف بید مجنون بود می نشست و لبخند می زد گاهی هم قهقهه.

یک سنگ سیاه و یک سنگ سپید.آقا جواد نمی گذاشت کسی درباره خرید آن قبر ها چانه بزند.می گفت آنها قبرِ من است.هردویشان. راستش آقا جواد فقط از طلب دو چیز ناراحت می شد.یکی همین بود و البته کسی از دستش ناراحت نمی شد ...


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 04:44 ب.ظ توسط صادق صفرزاده نظرات |


Design By : Pichak